
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از باد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی مهر وجود
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم
تک و تنها می شکنم
به خدا می شکنم
نوشته شده توسط ساسان در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت

آن روز...
که دیوار شیشه ای قلبم را شکستی ودر آغوش مهرو محبت دیگران
آرام گرفتی...
همه نوازشت کردند...
بوسه بر گونه خیست زدند
دلداری ات دادند که
خوب شد...
جستی,رها شدی,پرواز کردی...
از آن فضای نمور و بی مقدار
با آن
هوای همیشه بارانی اش
رفتی...
من ماندم و...
به خدا گفتن ندارد...!!!
.
.
بگذار فقط همان نقطه چین ها بدانند که جایشان را چه پر کرد...!!!
و
آسمان
دلم میخواهد بروم زیر باران...
هنوز که تنها نیستم
آسمان مرا می فهمد...
(تا به تو برسم تمام شده ام...)
وقتی از هیچ کس نباشی از خودتم نباشی باران هست...
.
.
می خواهم کسی نداند
رفتنت آغاز ویرانی اســـت...
.
بی تو بودن را نمیشود تحمل کرد...
میخواهم بروم...
میروم...
میروم...
هرچه رفتم باز هم...
به تو نرسیدم
تو رفتی
ومن تمام زندگی ام را خسته ام...

نوشته شده توسط ساسان در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
خداوندا هر روز تو را شکر می گویم زیرا دادهایت نعمت و ندادهایت حکمت و گرفتهایت امتحان من است..

پیروزی و شکست تو در هر مرحلهاز زندگیت در گرو افکار توست اگر فکر میکنی پیروز میشوی یا که شکست میخوری در هر دو صورت درست فکر کرده ای...............
نوشته شده توسط ساسان در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت

گل کوچولوی بی قرار من
صبر کن،میخواهم باهات راهی بشم
اگه ناله میکنی،ناله کنم
یا اگه آه میکشی،آهی بکشم
اگه هم صدا میخوای،صدا بشم
اگه آسمون بخوای،هوا بشم
اگه که فکر میکنی خسته میشی
بیام و منم باهات خسته بشم
یا اگه فکر میکنی پشت دری
کلید هر چی در بسته بشم
اگه زنجیرم کنی،برده بشم
اگه آفتاب گونه های نازتو میسوزونه
میون آفتاب و تو پرده بشم
غنچه قشنگ و مهربون من
شبهای ابری میام کنار تو
نمیخوام بارون خرابت بکنه
نمیخوام که خیس آبت بکنه
اگه تو بیابون و صحرا بری بازم میام کنار تو
نمیخوام گرما خرابت بکنه
بری و دوری سرابت بکنه
یه بار دیگه بیا
دستاتو بده به من،بیا که باز پر بزنیم
به تموم آدمای خوب و بد سر بزنیم
خوبی رو یاد بگیریم از خوباشون
بدی رو جدا کنیم از بداشون
شایدم ما بد باشیم،کی میدونه؟
شایدم اونها آزادن،آسمون ما زندونه!!

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت

اگر تو باز نگردي
اميدآمدنت را به گور خواهم برد
وكس نمي داند
كه در فراق تو ديگر
چگونه خواهم زيست
|
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت

یادت میاد شبی که برای اولین بار هم دیگه رو دیدیم بهم گفتی تک ستاره
توی اسمون عشقت منم یادته منم به شوخی گفتم حتما همونی که از
همه پرنور تره اما تو کم نورترین ستاره رو نشونم دادی و گفتی ستاره ای
که پر نوره همه بهش نظر دارن دوست دارن اونو به دست بیارن گفتی
ستاره ای که کم نوره کسی نمی تونه ببینش و فقط متعلق به منه
کاش اون شب قبول نمی کردم که کم نورترین ستاره باشم نمی دونستم
که خود تو هم یه روزی این ستاره ی کم نور رو نمی بینی و گمش
می کنی

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
در پي اين بودم تا بدانم بودنم از چه و دليل آفرينشم چيست؟
هر چه جستجو كردم نيافتم آنچه را مي بايست
تا اينكه ديدمت آسان به دل نشستي و مرا با چشمانت به روياي سبز
بودن بردي خواستم سر آغاز اين بودن را بدانم به روز ميلادت رسيدم
و يافتم آنچه را ميبايست بيايم
سر به آستان آفريدگارت سائيدم و به مناسبت آفرينش و تولدت او را
بيكران سپاس گفتم...
و اكنون موهبت تولدت را با دنيايي از گل جشن مي گيرم
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت

راهی که باید برویم را رفتیم ، اشکهایی که باید از غم دلتنگی و دوری میریختیم ،
راریختیم ، سختی هایی که باید در لحظه های عاشقی میکشیدیم ، را کشیدیم ، هنوز هم راه نفسگیری تا پایان مانده است !
هر چه بود از تاریکی گذشتیم ، عاشق ماندیم و عاشقانه به پای هم نشستیم!
روشنایی نزدیک است عزیزم ، آن کلبه دور خانه عشق است !
همین که دستت را در دستانم گذاشتی ، همین که پا به پای من تا اینجا آمدی نشان
دادی که مرا دوست داری !
من نیز روشنایی را دوست دارم ، زیرا آنجا لحظه ایست که تو را در آغوشم میفشارم و با تمام وجود با آرامش میگویم که دوستت دارم !
چیزی تا پایان راه نمانده ، هنوز باید چند فصل دیگر را به عشق هم سر کنیم !
هنوز باید برگها از درختان بریزد تا به انتظارت در یک عصر پاییزی بنشینم ، هنوز باید باران ببارد تا به یادت در زیر آن قدم بزنم ، هنوز باید درختان شکوفه کنند تا به عشقت گلها را بچینم و هنوز باید با هم در کنار آن آبشار خیالی عکسمان را در آغوش هم نقاشی کنیم!
کاش این نقاشی حقیقتی بود از آن روشنایی که به انتظار رسیدن به آن ، لحظه شماری میکنیم !
تمام امیدم آنجاست که روشنایی پیداست آنجا که نوری است ، آغاز یک راه دوری است که برای رسیدن به آن تو را تا اینجا در قلب خود نگه داشته ام ، و عاشقانه با تو مانده ام گرچه سوخته ام ، اما با همه این غم ها ساخته ام !
غم دلتنگی ات ، غم دوری ات ، ای وای از غم جدایی ات !
روشنایی نزدیک است عزیزم ، رسیدن به روشنایی ، پایان دلتنگیهاست ...
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت
رهایی از فکر، حتی برای یک لحظه... فکر تلاش، فکر موفقیت...
هر روز تو را می بینم، تو را فریاد می زنم تا تردید مجالی برای پیدا شدن نیابد؛ با تو قدم می زنم، با تو می خوانم، با تو پرواز می کنم، با تو پیوند می خورم، با تو... تا بیابم تو را، تا جایگاهی مستحکم داشته باشی، تا برای من باشی...
برای من بگویی، برای من بخندی، برای من عاشق باشی، برای من بمانی، برای من عشق ورزی کنی، برای من بپرستی، برای من نفس بکشی...
اینها زمزمه های تازه اند برای بودن و بیشتر بودن، دیگر تلاش مرا رقم نمی زند که راه شمارش را یاد گرفته ام، برای تو خواستن... راه، خود آشکارتر خواهد شد.
پای تو ایستاده ام؛ تا ابد.
نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت

لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله
لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله
حرفای قشنگ تو برام نيازه
راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه
آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟
چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟
کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی
واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی
خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو
اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو
به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله
منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله
الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم
تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت










خداوندا بشین تو در کنارم
تو بشنو قصه وراز ونیازم
شنو حرفم شنو درد دلم را
شنو این غصّه وراز دلم را
دلم غمگینه از دست زمانه
دو چشمم اشک ریزد بی بهانه
چرا نا مردمی دارد زمانه
چرا نیرنگ باز است وفسانه
دگر عشق و محبّت کیمیا است
دگر عهد و وفا عین جفا است
نه قولی ، نه قراری مانده بر پا
نه رحمی و نه مهری مانده بر جا
همه سر در گمند دیوانه وارند
همه در خود گمند بیمار وزارند
نفس ها تنگ و ناله بی صدا است
نگاه ها سرد و دلها بی صفا است
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت

خدای من !
اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطره خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است ، نه بایسته تو .
وکاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، ونه به وسعت بی کرانگی تو .
وکجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست ؟
خدایا!
همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک ، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست وهمین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می رود مرا عظیم ترین لطف توست .
خدایا!
تو منزه تر از آنی که بر زبان ما تنزیه بگذری
و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند .
وتقدیس تو فراتر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید
نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت

نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمیخواهم عظیم و قادرو رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید کرد
نگو کفراست
خدارا می توان در باوری جا دادکه در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
واین احساس شیرینی است
نگو کفر است که
کفر این است که مااز بیکران مهربانیها برای خود
خدایی لامکان وبی نشان سازیم
خدا را در زمین وآسمان جستن ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقی باشی و
گوش بسپاری به بانگ هستی وعالم
که در هر خانه ای آخرخدایی هست
نگو کفر است
نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت

پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
" آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.اين تنها معناي حقيقي آرامش است
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت

تو این دنیا نباید خودت باشئ.....؟
هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ ميگن هر چي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميذارن هر چي قلبتو آسونتر در اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي بيشتر حقتو ميخورن هر چي خودتو خاکي تر نشون بدي واست کمتر ارزش قائلن 

نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت
هیچ چیز سفید، سفید یا سیاه،سیاه نیست و سفید گاهی همان
سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می دهد و سیاه هم گاهی
سفید است که سرش کلاه رفته است
.وقتی ادم دل و دماغ ندارد،چیزهای خوب،خوبتر به نظر می رسند
.اغلب متوجه این قضیه شده ام،وقتی ادم دلش می خواهد بمیرد،شکلات
از مواقع دیگر خوشمزه تر می شود
.هرگز به قدر کافی بچه نبوده ام که از گند کاری ها ،دور و بی خبر باشم
...فهمیدن،گاهی کارها را درست که نمی کند سهل است...حتی
خراب تر می کند
نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت

من هنوزم او را مئ پرستم...............اما او
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت

باور میکنی دیگه حسی نسبت دورو برم ندارم اصلا شاید باور نکنی ولی میدونم خودت منظورم رو میفهمی آخه اینقدر هوا بده که آدم توی قبر راحت تره تا توی این زمونه ی غریب آخه نمیدونم بهت چی بگم موندم !!! باهات دعوا کنم ؟ تو دلم بریزم؟ هیچی نگم ؟ فراموشت کنم؟ میدونی روزگار به من آموخت چگونه زندگی کنم مادر آموخت چگونه رفتار کنم .درس بخوانم.مهربان باشم ....اما تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم اما نیاموختی چگونه فراموشت کنم؟؟؟بیا و حداقل به من بیاموزچگونه فراموشت کنم؟؟؟؟ اما امیدوارم تا آخرین جلسه نفسی در سینه داشته با شم تا بهت بگویم این کار غیر ممکن است. دوستت دارم

نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت
به سوزنریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان..تو از یادم نمی روی
برهنه به بستر بی کسی مردن..تو از یادم نمی روی
خاموش به رساترین شیون ادمی...تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار تو از یادم نمی روی
تو.....
تو.....
تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی..........
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت

بارالها ، چه عملی از بندگانت تو را به تعجب وا می دارد؟
پاسخ آمد :
اینکه تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید....
اینکه سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارائی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمائید....
اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید ، در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را .. .
اینکه شما طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگیرد که گوئی هرگز زنده نبوده اید....
پرسیدم : چه بیاموزیم ؟
پاسخ آمد :
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ، ولی التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز دارد.
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
زندیگی زیباست اگر با چشم دل نگاه کرد
عشق بی انتهاهست اگر که پاک باشد
نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،دریافتم که باید.....باید.....باید دیوانه وار دوست بدارم.گرچه هنوز کسی که لایق این دیوانگی باشد را نیافته ام.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
| set as your home page
|