آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنـــدآن خــدایی که بزرگش خوانـدی
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــددست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخنــــدآدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخنــــدفکـر کـن فکـر تو ارزشـمند اسـت
فکر کن گریه چه زیباست بخنــــدصبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخنــــدراستی آن چـه بـه یـادت دادیـم
پر زدن نیست که درجاست بخنــــدآدمک نغمه آغاز نخوان
!!! به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد
نوشته شده توسط ساسان در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت
به دنبال روزنه اي ميگردم
در كوچه پس كوچه هاي خيال پرواز مي كنم
و تنهايي خودرا
در لابه لاي اشكهايم پنهان ميكنم
گله دارم از همه ي نيرنگها
از آدمهايي كه فقط خود را مي بينند
اي كاش مي شد آيينه ها را در هم شكست
نوشته شده توسط ساسان در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
تو پاييز اومدي وکردی دلم رو روشن
اما پاييز با تموم دلگيريش منو تنها نذاشت
پاييز رو دوست دارم چون بوي بارون رو ميده
بوي وفا رو ميده يادم مياره كه بي وفايي آخر دنيا نيست
پاييز بهم ميگه تو اين فصل بايد خودمو از نامهربونيا پاك کنم
به فكر آسمون آبي بهاري باشم كه داره مياد

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت
ما خدا را گم مي کنيم ......... در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد ......... خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست ...... تا به حال چند بار خوشي هايت را آرام و بي بهانه به او گفته اي ؟؟ تا به حال به او گفته اي که چه قدر خوشبختي ؟؟؟؟؟ که چه قدر همه چيز خوب است ؟؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
تا حالا چند بار کاری رو با یاد خدا و توکل به خدا شروع کردی ؟
آره هممون آخر راه یادش می افتیم
تنها تو نیستی
همین حالا
هر جا که هستی
یه قلم بر دار
یه کاغذ هم
واسش نامه بنویس
به خدا
این تنها نامه ای هست که نیاز به پست کردن نداره
آدرس گیرنده و فرستنده هم نمی خواد
خداییش فقط یک بار امتحان کن
از همون لحظه ای که شروع به نوشتن می کنی خودش دستات و میگیره و کمکت می کنه
جواب نامه هم زود تر از اون چه که فکر می کنی میاد .
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت

I love you more than all the stars in the sky.
I love you more as each moment passes us by.
I love you more with every breath I take.
I love you more with each promise we make.
I need you like a flower needs the rain.
I need you for you can wash away my pain.
I need you more each day
I need you for you are so wonderful, in every single way.
I miss you more than ever now.
I miss you because I really need you somehow.
I miss you and your touch.
I miss you for to me, you mean so much.
I want you to caress my lips the way you always do.
I want you to look into my eyes and see my love for you.
I want you to hold me close to your heart.
I want you to know that I love you, need you, miss you, and want you
And I have for every single moment, right from the start.
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت
وقتی به دنیا امدم رو دستم نوشته شده بود تنها برای ....
وقتی که بزرگ شدم همیشه به دنبال ادامه جمله بودم از هر کسی می پرسیدم می گفتن نیمه گمشدست باید به دنبال «تو» باشم .
منم به امید این که جمله من به «تنهابرای تو » ختم می شود رفتم به دنبال نیمه گمشدم .
اره پیدا کردمو رو دستم نوشتم «تو» ولی این «تو» بعد یه مدت کوتاه پاک شد .
بهد فهمیدم اون «تو»نبود که جمله رو تموم می کرد. بلکه
w تنها برای همیشه w

نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
با چشات دوست دارم رو تو گوشم داد زدی
به می و جام و سبو باده پرستم کردی
نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت : می اید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم .
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگواز انچه سنگینی سینه توست .
گنجشک گفت : لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوتی بر عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند .خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدای خود ماند .
خدا گفت : که چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم ازتو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی .
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگهان چیزی درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .

نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
پارکینگ تنها آغوشی است که جریمه ندارد.
بوسه تنها تصادفی است که خصارت ندارد.
پس بیا تو پارکینگ تصادف کنیم.

دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی
همیشه دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست.
عشق آن است که یکی چتر بشه و دیگری نفهمه چرا خیس شده

اگه کسی رو دوست داری خجالت نکش برو بهش بگو!
شاید او از تو عاشق تر و خجالتی تر باشد.

هیچ وقت از بنده خدا نخواه!چون اگه بده منته اگه نده خفته
همیشه از خدا بخواه چون اگه بده رحمته اگه نده حکمته

خیلی از آدمها ادعای عشق میکنن ولی آیا معنی عاشق رو میدونن
نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگی است چرا عاشقیم؟اگر عاشقیم چرا عشق نیست...
خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي!
دستم بوي گل ميداد ، مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند
ولي هيچ کسي فکر نکرد شايد گلي کاشته باشم.
دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.
برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم
اسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو
شبي از شبها تو مرا گفتي شب باش من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به اميدي كه فانوس نظرگاه شب من باشي با هر نفسم؟لبخندم؟ اشكم و با تمام زندگيم شب هستم .
فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري
به كوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم عشق چيست؟باريد. به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشك از ديدگانش جاري شد و گفت ديوانگيست....
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
روزی به یاد تو نشستم و گریه کردم تا اشک از چشمانم جاری شد
گفتم چرا آمدی؟ گفت در چشمانت کس دیگریست جای من انجا نیست
نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت
یک جهانگرد سفید پست که مشتاق بود هر چه زودتر به مقصدش در قلب آفریقا برسد به باربرانش وعده داد که اگر تند تر بروند مزد بیشتری به آنان بپردازد . باربران چند روزی با سرعت راه پیمودند با وجود این عصر یک روز ناگهان همه آنان بارهایشان را زمین گذاشتند و روی زمین نشستند و هر چه جهانگرد وعده پول بیشتری به آنان داد حاضر نشدند راه بیفتند عاقبت وقتی جهانگرد از آنان پرسید که چرا چنین رفتاری می کنند این پاسخ را گرفت : ما با چنان قدم های تندی حرکت کرده ایم که دیگرنمی دانیم چه می کنیم حالا باید صبر کنیم تا روحمان خودش را به ما برساند .
زندگی خیلی از ماها هم مثل این حکایته...
نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،دریافتم که باید.....باید.....باید دیوانه وار دوست بدارم.گرچه هنوز کسی که لایق این دیوانگی باشد را نیافته ام.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
| set as your home page
|