تبليغاتX
 (زیر باران باید رفت)

تا هستي ... بايد بود ...

 

زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم  ... 

اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ...

زندگي به من آموخت درد و رنج چيست  ... 

ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ...

زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ...

پس تا  هست زندگي بايد کرد ...

تا عشق هست  ...  عاشقي بايد کرد

تا دوستي هست  ...  دوست بايد داشت

تا دل هست  ...  بايد باخت

تا اشک هست  ...  بايد ر يخت

تا لب هست  ...  بوسه بايد زد

تا بوسه هست  ...  بايد زد 

تا معشوق هست  ...  عاشق بايد بود 

تا شب هست  ...  بيدار بايد بود 

تا هستي  ...  بايد بود  ...


 

نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


مرا شبانه به خاک بسپارید تا همگان بدانند سیاه تر از شب تار بوده ام

مرا در طابوت سیاه بگزارید تا همگان بدانند سیاه بخت بوده ام

تکه یخی بروی قبرم بگذارید تا به جای او برایم اشک بریزد

دست هایم را بیرون بگذارید تا همگان بدانند به آنچه خواستم نرسیدم

چشم هایم را باز بگذارید تا همگان بدانند چشم انتظار بوده ام.


 

نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت


و این آغاز انسان بود...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.


 

نوشته شده توسط ساسان در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 18:44 موضوع | لینک ثابت


خدايا!

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.                            
خدايا!
هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.             
خدايا!
نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.                                                        
خدايا!
محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.                         
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.                    

خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر به خداي بزرگ است.
خدايا!
مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را  مشاهده كنم.
خدايا!
پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا!
من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا!
دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره  ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا!
مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا!
خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.                
خدايا!  روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند   وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، توبه من آرامش بده

خسته ‏ام، دل‏شكسته‏ام، احساس می کنم آن بنده ای نبودم که توانسته باشم رسالت بندگی خودرا انجام دهم احساس خوبی ندارم زمان گذشته ومن هنوز دروادی اولم


 

نوشته شده توسط ساسان در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت


تا شقايق هست زندگي بايد کرد

شايد آن روز که سهراب نوشت :

    (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت 

بايد اينجور نوشت:

 هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي

اجبارست............


 

نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت


اسمان مال من است

  پرواز می‌کردند

پرواز می‌کردند

میان آسمان آبی

برفراز آب‌های جاری و دشت‌ها

برفراز نگاه‌های حسرت بار رو به آسمان

برفراز دست‌های خالی

 پرواز می‌کردند


 

نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم غم را با عشق سر کنم

 

دفتری از اشک چشم تر کنم

 

نام ان دفتر کنم دیوان عشق

 

عشق را عنوان این دفتر کنم 

 my heart


 

نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت


عشق

عشق یعنی یک سلام و یک درود

عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور يك سرود
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن بدست
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني با پرستو پرزدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم يك نماز
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني مستي و ديوانگى
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني سوز ني آه شبان
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحطه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني با جهان بيگانگى


 

نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


عشق چیست؟

کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.

 به عاشقی گفتند عشق چیست؟

چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .

گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.


 

نوشته شده توسط ساسان در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت


 

چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم...

 

 

 

 ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و

 

 

 

 بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين

 

 

 

؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي

 

هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه يکي دوستت دارم


 

نوشته شده توسط ساسان در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting


قالب و كدهاي جاوا