
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت

پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است.
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکي ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
" آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.اين تنها معناي حقيقي آرامش است
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت

تو این دنیا نباید خودت باشئ.....؟
هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ ميگن هر چي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميذارن هر چي قلبتو آسونتر در اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي بيشتر حقتو ميخورن هر چي خودتو خاکي تر نشون بدي واست کمتر ارزش قائلن 

نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت
هیچ چیز سفید، سفید یا سیاه،سیاه نیست و سفید گاهی همان
سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می دهد و سیاه هم گاهی
سفید است که سرش کلاه رفته است
.وقتی ادم دل و دماغ ندارد،چیزهای خوب،خوبتر به نظر می رسند
.اغلب متوجه این قضیه شده ام،وقتی ادم دلش می خواهد بمیرد،شکلات
از مواقع دیگر خوشمزه تر می شود
.هرگز به قدر کافی بچه نبوده ام که از گند کاری ها ،دور و بی خبر باشم
...فهمیدن،گاهی کارها را درست که نمی کند سهل است...حتی
خراب تر می کند
نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت

من هنوزم او را مئ پرستم...............اما او
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت

باور میکنی دیگه حسی نسبت دورو برم ندارم اصلا شاید باور نکنی ولی میدونم خودت منظورم رو میفهمی آخه اینقدر هوا بده که آدم توی قبر راحت تره تا توی این زمونه ی غریب آخه نمیدونم بهت چی بگم موندم !!! باهات دعوا کنم ؟ تو دلم بریزم؟ هیچی نگم ؟ فراموشت کنم؟ میدونی روزگار به من آموخت چگونه زندگی کنم مادر آموخت چگونه رفتار کنم .درس بخوانم.مهربان باشم ....اما تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم اما نیاموختی چگونه فراموشت کنم؟؟؟بیا و حداقل به من بیاموزچگونه فراموشت کنم؟؟؟؟ اما امیدوارم تا آخرین جلسه نفسی در سینه داشته با شم تا بهت بگویم این کار غیر ممکن است. دوستت دارم

نوشته شده توسط ساسان در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت
به سوزنریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان..تو از یادم نمی روی
برهنه به بستر بی کسی مردن..تو از یادم نمی روی
خاموش به رساترین شیون ادمی...تو از یادم نمی روی
گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار تو از یادم نمی روی
تو.....
تو.....
تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی..........
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت

بارالها ، چه عملی از بندگانت تو را به تعجب وا می دارد؟
پاسخ آمد :
اینکه تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید....
اینکه سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنید و سپس تمام دارائی خود را صرف بازیابی سلامتی می نمائید....
اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید ، در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را .. .
اینکه شما طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگیرد که گوئی هرگز زنده نبوده اید....
پرسیدم : چه بیاموزیم ؟
پاسخ آمد :
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی کشد ، ولی التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز دارد.
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،دریافتم که باید.....باید.....باید دیوانه وار دوست بدارم.گرچه هنوز کسی که لایق این دیوانگی باشد را نیافته ام.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
| set as your home page
|