در پي اين بودم تا بدانم بودنم از چه و دليل آفرينشم چيست؟
هر چه جستجو كردم نيافتم آنچه را مي بايست
تا اينكه ديدمت آسان به دل نشستي و مرا با چشمانت به روياي سبز
بودن بردي خواستم سر آغاز اين بودن را بدانم به روز ميلادت رسيدم
و يافتم آنچه را ميبايست بيايم
سر به آستان آفريدگارت سائيدم و به مناسبت آفرينش و تولدت او را
بيكران سپاس گفتم...
و اكنون موهبت تولدت را با دنيايي از گل جشن مي گيرم
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت

راهی که باید برویم را رفتیم ، اشکهایی که باید از غم دلتنگی و دوری میریختیم ،
راریختیم ، سختی هایی که باید در لحظه های عاشقی میکشیدیم ، را کشیدیم ، هنوز هم راه نفسگیری تا پایان مانده است !
هر چه بود از تاریکی گذشتیم ، عاشق ماندیم و عاشقانه به پای هم نشستیم!
روشنایی نزدیک است عزیزم ، آن کلبه دور خانه عشق است !
همین که دستت را در دستانم گذاشتی ، همین که پا به پای من تا اینجا آمدی نشان
دادی که مرا دوست داری !
من نیز روشنایی را دوست دارم ، زیرا آنجا لحظه ایست که تو را در آغوشم میفشارم و با تمام وجود با آرامش میگویم که دوستت دارم !
چیزی تا پایان راه نمانده ، هنوز باید چند فصل دیگر را به عشق هم سر کنیم !
هنوز باید برگها از درختان بریزد تا به انتظارت در یک عصر پاییزی بنشینم ، هنوز باید باران ببارد تا به یادت در زیر آن قدم بزنم ، هنوز باید درختان شکوفه کنند تا به عشقت گلها را بچینم و هنوز باید با هم در کنار آن آبشار خیالی عکسمان را در آغوش هم نقاشی کنیم!
کاش این نقاشی حقیقتی بود از آن روشنایی که به انتظار رسیدن به آن ، لحظه شماری میکنیم !
تمام امیدم آنجاست که روشنایی پیداست آنجا که نوری است ، آغاز یک راه دوری است که برای رسیدن به آن تو را تا اینجا در قلب خود نگه داشته ام ، و عاشقانه با تو مانده ام گرچه سوخته ام ، اما با همه این غم ها ساخته ام !
غم دلتنگی ات ، غم دوری ات ، ای وای از غم جدایی ات !
روشنایی نزدیک است عزیزم ، رسیدن به روشنایی ، پایان دلتنگیهاست ...
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت
رهایی از فکر، حتی برای یک لحظه... فکر تلاش، فکر موفقیت...
هر روز تو را می بینم، تو را فریاد می زنم تا تردید مجالی برای پیدا شدن نیابد؛ با تو قدم می زنم، با تو می خوانم، با تو پرواز می کنم، با تو پیوند می خورم، با تو... تا بیابم تو را، تا جایگاهی مستحکم داشته باشی، تا برای من باشی...
برای من بگویی، برای من بخندی، برای من عاشق باشی، برای من بمانی، برای من عشق ورزی کنی، برای من بپرستی، برای من نفس بکشی...
اینها زمزمه های تازه اند برای بودن و بیشتر بودن، دیگر تلاش مرا رقم نمی زند که راه شمارش را یاد گرفته ام، برای تو خواستن... راه، خود آشکارتر خواهد شد.
پای تو ایستاده ام؛ تا ابد.
نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،دریافتم که باید.....باید.....باید دیوانه وار دوست بدارم.گرچه هنوز کسی که لایق این دیوانگی باشد را نیافته ام.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
| set as your home page
|