تبليغاتX
 (زیر باران باید رفت)

 گل کوچولوی بی قرار من

صبر کن،میخواهم باهات راهی بشم

اگه ناله میکنی،ناله کنم

یا اگه آه میکشی،آهی بکشم

اگه هم صدا میخوای،صدا بشم

اگه آسمون بخوای،هوا بشم

اگه که فکر میکنی خسته میشی

بیام و منم باهات خسته بشم

یا اگه فکر میکنی پشت دری

کلید هر چی در بسته بشم

اگه زنجیرم کنی،برده بشم

اگه آفتاب گونه های نازتو میسوزونه

میون آفتاب و تو پرده بشم

 غنچه قشنگ و مهربون من

شبهای ابری میام کنار تو

نمیخوام بارون خرابت بکنه

نمیخوام که خیس آبت بکنه

اگه تو بیابون و صحرا بری بازم میام کنار تو

نمیخوام گرما خرابت بکنه

بری و دوری سرابت بکنه

 یه بار دیگه بیا

دستاتو بده به من،بیا که باز پر بزنیم

به تموم آدمای خوب و بد سر بزنیم

خوبی رو یاد بگیریم از خوباشون

بدی رو جدا کنیم از بداشون

شایدم ما بد باشیم،کی میدونه؟

شایدم اونها آزادن،آسمون ما زندونه!!


 

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


اگر تو باز نگردي

اميدآمدنت را به گور خواهم برد

وكس نمي داند

كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست


 

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت


داستان

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند


 

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


یادت هست

 

یادت میاد شبی که برای اولین بار هم دیگه رو دیدیم بهم گفتی تک ستاره

توی اسمون عشقت منم یادته منم به شوخی گفتم حتما همونی که از

همه پرنور تره اما تو کم نورترین ستاره رو نشونم دادی و گفتی ستاره ای

که پر نوره همه بهش نظر دارن دوست دارن اونو به دست بیارن گفتی

ستاره ای که کم نوره کسی نمی تونه ببینش و فقط متعلق به منه

کاش اون شب قبول نمی کردم که کم نورترین ستاره باشم نمی دونستم

که خود تو هم یه روزی این ستاره ی کم نور رو نمی بینی و گمش

می کنی


 

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
1


 

نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting


قالب و كدهاي جاوا