اللهاللهاللهالله

اللهاللهاللهاللهالله

خداوندا بشین تو در  کنارم

تو بشنو قصه وراز ونیازم

شنو حرفم شنو درد دلم را

شنو این غصّه وراز دلم را

دلم غمگینه از دست زمانه

دو چشمم اشک ریزد بی بهانه

چرا نا مردمی دارد زمانه

چرا نیرنگ باز است وفسانه

دگر عشق و محبّت کیمیا است

دگر عهد و وفا عین جفا است

نه قولی ، نه قراری مانده بر پا

نه رحمی و نه مهری مانده بر جا

همه سر در گمند دیوانه وارند

همه در خود گمند بیمار وزارند

نفس ها تنگ و ناله بی صدا است

نگاه ها سرد و دلها بی صفا است


 

نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت