رهایی از فکر، حتی برای یک لحظه... فکر تلاش، فکر موفقیت...
هر روز تو را می بینم، تو را فریاد می زنم تا تردید مجالی برای پیدا شدن نیابد؛ با تو قدم می زنم، با تو می خوانم، با تو پرواز می کنم، با تو پیوند می خورم، با تو... تا بیابم تو را، تا جایگاهی مستحکم داشته باشی، تا برای من باشی...
برای من بگویی، برای من بخندی، برای من عاشق باشی، برای من بمانی، برای من عشق ورزی کنی، برای من بپرستی، برای من نفس بکشی...
اینها زمزمه های تازه اند برای بودن و بیشتر بودن، دیگر تلاش مرا رقم نمی زند که راه شمارش را یاد گرفته ام، برای تو خواستن... راه، خود آشکارتر خواهد شد.
پای تو ایستاده ام؛ تا ابد.
نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،دریافتم که باید.....باید.....باید دیوانه وار دوست بدارم.گرچه هنوز کسی که لایق این دیوانگی باشد را نیافته ام.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
| set as your home page
|