
راهی که باید برویم را رفتیم ، اشکهایی که باید از غم دلتنگی و دوری میریختیم ،
راریختیم ، سختی هایی که باید در لحظه های عاشقی میکشیدیم ، را کشیدیم ، هنوز هم راه نفسگیری تا پایان مانده است !
هر چه بود از تاریکی گذشتیم ، عاشق ماندیم و عاشقانه به پای هم نشستیم!
روشنایی نزدیک است عزیزم ، آن کلبه دور خانه عشق است !
همین که دستت را در دستانم گذاشتی ، همین که پا به پای من تا اینجا آمدی نشان
دادی که مرا دوست داری !
من نیز روشنایی را دوست دارم ، زیرا آنجا لحظه ایست که تو را در آغوشم میفشارم و با تمام وجود با آرامش میگویم که دوستت دارم !
چیزی تا پایان راه نمانده ، هنوز باید چند فصل دیگر را به عشق هم سر کنیم !
هنوز باید برگها از درختان بریزد تا به انتظارت در یک عصر پاییزی بنشینم ، هنوز باید باران ببارد تا به یادت در زیر آن قدم بزنم ، هنوز باید درختان شکوفه کنند تا به عشقت گلها را بچینم و هنوز باید با هم در کنار آن آبشار خیالی عکسمان را در آغوش هم نقاشی کنیم!
کاش این نقاشی حقیقتی بود از آن روشنایی که به انتظار رسیدن به آن ، لحظه شماری میکنیم !
تمام امیدم آنجاست که روشنایی پیداست آنجا که نوری است ، آغاز یک راه دوری است که برای رسیدن به آن تو را تا اینجا در قلب خود نگه داشته ام ، و عاشقانه با تو مانده ام گرچه سوخته ام ، اما با همه این غم ها ساخته ام !
غم دلتنگی ات ، غم دوری ات ، ای وای از غم جدایی ات !
روشنایی نزدیک است عزیزم ، رسیدن به روشنایی ، پایان دلتنگیهاست ...
نوشته شده توسط ساسان در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی که زندگی من چیزی نبود به جز تیک تیک ساعت دیواری،دریافتم که باید.....باید.....باید دیوانه وار دوست بدارم.گرچه هنوز کسی که لایق این دیوانگی باشد را نیافته ام.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
| set as your home page
|