آن روز...
   که دیوار شیشه ای قلبم را شکستی ودر آغوش مهرو محبت دیگران
   آرام گرفتی...
   همه نوازشت کردند...
   بوسه بر گونه خیست زدند
   دلداری ات دادند که
   خوب شد...
   جستی,رها شدی,پرواز کردی...
   از آن فضای نمور و بی مقدار
   با آن
   هوای همیشه بارانی اش
   رفتی...
   من ماندم و...
   به خدا گفتن ندارد...!!!
   .
   .
   بگذار فقط همان نقطه چین ها بدانند که جایشان را چه پر کرد...!!!
   و
   آسمان
   دلم میخواهد بروم زیر باران...
   هنوز که تنها نیستم
   آسمان مرا می فهمد...
   (تا به تو برسم تمام شده ام...)
   وقتی از هیچ کس نباشی از خودتم نباشی باران هست...
   .
   .
   می خواهم کسی نداند
   رفتنت آغاز ویرانی اســـت...
   .
   بی تو بودن را نمیشود تحمل کرد...
   میخواهم بروم...
   میروم...
   میروم...
   هرچه رفتم باز هم...
   به تو نرسیدم
   تو رفتی
   ومن تمام زندگی ام را خسته ام...


 

نوشته شده توسط ساسان در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت